السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

172

سيره معصومان ( فارسي )

من خود آن را براى شما تدارك مىبينم . چون شاهدم كه عرب از يك كمان به سوى شما تير افكنده‌اند و از هر سو به نبردتان آمده‌اند پس مىخواهم شوكت آنها را از شما بردارم . سعد بن معاذ به آن حضرت گفت : روزگارى كه ما و اين قوم هر دو مشرك و بت‌پرست بوديم ، اينان خوردن خرمايى را جز از راه ميهمانى يا خريدوفروش ، از ما طمع نداشتند . اما اينك كه خداوند ما را به اسلام تكريم كرده و ما را به تو و اسلام سرفراز فرموده آيا اموال خود را بديشان ببخشيم . به خدا سوگند جز شمشير بدانها نخواهيم داد تا مگر خداوند ميان آنها داورى فرمايد . رسول خدا ( ص ) فرمود : پس اين تو و اين هم صلحنامه . سعد صلحنامه را گرفت و آن چه را كه نوشته شده بود ، محو كرد . رسول خدا ( ص ) و مسلمانان بر جاى ماندند . دشمن آنها را بيست و چند شب به محاصره گرفت . در طول اين مدت جز انداختن تير و پرتاب سنگ نبردى ميان آنها درنگرفت . حبّان بن عرقه تيرى به سوى سعد بن معاذ روانه كرد كه به رگ اكحل ( بازو ) او خورد . عرقه به هنگام انداختن اين تير گفت : بگير كه من ابن عرقه هستم . رسول خدا ( ص ) و به روايتى سعد گفت : خدا صورتت را در آتش بگدازد . سعد گفت : خدايا ! اگر هنوز جنگ با قريش پايان نيافته مرا براى شركت در آن زنده بدار . زيرا هيچ چيز پيش من محبوب‌تر از جنگ با قومى نيست كه رسول تو را آزردند و تكذيبش كردند و برونش راندند و اگر جنگ با قريش به پايان رسيده ، اين زخم را سبب شهادت من قرار ده اما مرا زنده بدار تا چشمانم به فرجام يهود بنى قريظه روشن شود . وحشى قاتل حمزه نيز با مشركان بود كه تيرى به سوى طفيل بن نعمان انداخت و او را كشت . ابن هشام و طبرى روايت كرده‌اند كه : صفيه دختر عبد المطلب در فارع ، دژ حسان بن ثابت بود . صفيه گويد : حسان آن روز با ما و همراه زنان و كودكان مانده بود . مردى يهودى از كنار دژ ما عبور كرد و گرداگرد دژ به گشت‌زنى پرداخت . در اين هنگام بنى قريظه به جنگ با رسول خدا ( ص ) درآمده و پيمان ميان خود و آن حضرت را زير پا نهاده بودند . هيچ كس نبود تا از ما در برابر آنها دفاع كند . زيرا رسول خدا ( ص ) و مسلمانان سرگرم رويارويى با دشمن بودند و نمىتوانستند ، اگر حادثه‌اى براى ما رخ مىداد ، به سوى ما بازگردند . پس به حسان گفتم : حسان ! اين يهودى چنان كه مىبينى گرداگرد دژ چرخ مىزند . به خدا من مىترسم كه او عده‌اى از يهوديان را به سوى زنان اين دژ راهنمايى كند . رسول خدا ( ص ) و يارانش هم كه به دشمن پرداخته‌اند . پس براى نبرد با او پايين برو . حسان گفت : اى دختر عبد المطلب خدايت بيامرزاد ! به خدا تو مىدانى كه من اهل اين كار نيستم ( حسان بسيار بزدل بود ) . چون ديدم حسان دل و جرئت ندارد ، خود برخاستم و كمر بسته عمودى به دست گرفتم و به سوى يهودى پايين رفتم و او را چنان با عمود زدم كه جان داد و سپس بازگشتم و آنگاه به حسان گفتم : پايين برو و جامه‌هاى جنگى او را بردار . زيرا او مرد است و من